شيخ حسين انصاريان

96

عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى)

به فروش . گفت : به شرط اين كه برويد از نزديك او را ببينيد ، سپس دربارهء قيمتش با هم گفتگو مىكنيم ! ! رفتند و او را ديدند و گفتند : جنس ارزنده‌اى است به ده هزار درهم او را فروخت ، پولش را گرفت و فرار كرد . تاجران نزد زن آمدند و گفتند : به درون كشتى آى . گفت : چرا ؟ گفتند : تو را از مولايت خريده‌ايم . گفت : من مولايى ندارم . گفتند : حرف بيهوده نزن يا برخيز و سوار كشتى شو يا تو را مىبريم ! براى اين كه كسى به او چشم طمع نيندازد او را در سفينه‌اى كه جاى مال التجاره بود جاى دادند و خود به كشتى مسافرى سوار شدند . بادى وزيد ، كشتى مسافربرى غرق شد ، كشتى مال التجاره در درياها گشته و سپس به جزيره‌اى از جزاير دريا رسيد . آن زن بزرگوار از كشتى پياده شد ، جزيره‌اى ديد داراى آب خوشگوار و ميوه‌هاى گوناگون ، گفت : در اينجا مىمانم ، از آب و ميوهء اين سرزمين الهى بهره گرفته و خدايم را در اين گوشهء خلوت عبادت مىكنم . خداوند بزرگ به پيامبرى از رسولان بنىاسرائيل وحى كرد : نزد امير شهر رو و به او بگو : مرا در يكى از جزيره‌هاى اين دريا خلقى است ، تو و همهء افراد منطقه به آنجا رويد و نزد او به گناهانتان اقرار كنيد و از او بخواهيد از شما درگذرد ، اگر او از شما گذشت من هم مىگذرم ! ! پادشاه مملكت با اهل آن ديار به آن جزيره رفتند ، تنها زنى را ديدند كه در آنجا مشغول عبادت است . امير نزد زن آمد و گفت : قاضى شهر نزد من آمد و از زنى سعايت كرد ، من او را امر به سنگسار آن زن كردم ، در حالى كه در آن داستان تحقيق ننمودم ، از گناهم مىترسم مرا ببخش . زن گفت : تو را بخشيدم بنشين . سپس شوهر زن آمد ، در حالى كه همسر خود را نشناخت داستان خود را گفت و ترس خويش را از اين كه حق زن در جنب او ضايع شده باشد اعلام كرد و طلب آمرزش نمود . زن گفت : تو را بخشيدم نزد امير بنشين .